به گزارش انشاگو
همانند نخهای قالی کنار هم قرارگرفتیم و فرشی به وسعت عرش ساختیم. فرشِ گستردهای شد برای زیر پای همه آنچه که میتوانست وجود داشته باشد؛ با سخاوتمندی، خود را زیر پای آنان انداختیم تا مبادا ما نامهربانِ زمین، آنان را آزار دهد…
گاهی همراهِ یار همیشگیام، آسمان، بساط دردودلمان را درآشفته بازار هستی پهن میکردیم. و چه دلسوزانه آسمان به حال من گریهاش میگرفت… بی آنکه بداند همین اشکهایی که میریزد، همان اشکهایی که هیچ وقت شور نبودهاند، حکَم زندگی را برایم دارند…
اما زمانه بس ناجوانمرد است! گاهی دلم میگیرد از تنهاییِ خودم، و روزگار به ناچار، کسانی را به آغوش من میسپارد، که روزی عزیزان انسانها بودهاند. ولی به آنان بگویید که نگران نباشند! من امانتدار خوبی هستم. هر چند که آنان…
