به گزارش انشاگو، در داروخانه کنار دوستم “سیتریزین” نشسته بودم و از خاطراتم در کارخانه صحبت میکردم که ناگهان صمد آقا مسئول داروخانه مرا با چند دانه قرص سرماخوردگی و شربت دیفین هیدرامین در یک کیسه گذاشت. وقتی به خانه برگشتیم، من را به داخل یخچال پرتاب کرد و قولنج من را شکست. در آنجا با داروهای دیگر روبهرو شدم و راستش کمی احساس شرم کردم.
“مترونیدازول” جلو آمد و گفت: «خودتو معرفی کن جوان!» من هم بهتندی گفتم: «استامینوفن هستم، بعضیا هم بهم میگن اسی!»
کوآموکسی کلاو شکمش را جلو داد و گفت: «از خانوادهت بگو!» گفتم: پدرم «فارماپین» بود که عمرش را فدای شما کرد. خدا بیامرزدش، همیشه میگفت هر درد که با من درافتاد برافتاد. به خاطر همین موضوع از خود بیخودی و با موضوع آنفلوآنزا درگیر شد که دیگر خبری ازش نداریم. مادرم هم «مورفین بانو» است که دوای هر دردی. سراغ هر مرضی که میرود او را داغون میکند. به قول «ننه کدئین» یک شیرزنه برای خودش!
در همان حال داشتم شجرهنامهام را به آنها نشان میدادم که آن مرد بیمار من را برداشت و به دهان مبارک گذاشت و فروبرد. از حلقش که پایین آمدم با عفونتهای فراوان روبهرو شدم. از برچاک نای، لایی کشیدم و از بنداره «کاردیا» پایین خزیدم. در حال مبارزه بودم و به تدریج تجزیه شدنم آغاز شد. لحظات آخر عمرم بود. به یاختههای عصبی چسبیدم و آنها را آرام کردم. همانطور که بودم وصیت کردم و گفتم: دو دانگ پیرهنم را، دو پاره از کفنم را به این دو چشم بدوزید. سپس ملال تنم را، دو بالِ پر زدنم را در این کفن بگذارید… (چاووشی)
وصیت من که تمام شد دیدم به سرای باقی شتافتهام. اکنون از آن سرا این نامه را برای شما فرستادهام. راستی شنیدم که آن مرد پس از مرگ من سالم و تندرست شده است؛ خوشحالم که توانستهام به کسی کمک کنم.
