• ۰۹:۲۴ - ۱۴۰۵/۰۸/۰۹
  • مسابقه انشاء با موضوع کفش در مدارس برگزار شد

    مسابقه انشاء با موضوع کفش در مدارس برگزار شد

    به گزارش انشاگو

    قدم هایم سریع و سریع‌تر می‌شد. چشم‌هایم را به آن دوخته بودم. وارد مغازه شدم و فروشنده با خوش‌آمدگویی مرا جا به جا نگرفت. چه کفش زیبایی! در درون ویترین جلوه می‌کرد؛ با خط‌های صورتی و فسفوری هم بود. از فروشنده درخواست کردم کفش را برایم بیاورد، اما گفت قبلاً فروخته شده است. با ناراحتی چشم به آنها دوختم و غمگین شدم. ناگهان صدایی به من گفت: «خواهان تو از من جلوه گری است نه تومغرور خواهی شد . من از آن کسانی هستم که فقط کفش را برای پوشش پا می خواهند نه جلوه گری .» گفتم: «تو زیبا هستی، من نیز کفش می‌خواهم.» او پرسید: «جایش چه می‌دهی؟» گفتم: «غرور خویش را.»

    همه ما کابوس‌هایی داریم که به نظرمان شاید هر لحظه اتفاق بیفتد. یکی از کابوس‌های من دزدیده شدن کفش‌هایم است. اوایل سال برای مدرسه و آغاز سال جدید همه چیز خریدم، از کفش گرفته تا … من طبق معمول هفته‌ای دو بار کلاس زبان داشتم. ورودی کلاس زبان ما یک حیاط کوچک وجود دارد که اکثر اوقات در آن باز است. در آن کلاس زبان، هیچ‌کدام از دانش‌آموزان تا به حال نه کفش‌هایشان دزدیده شده بود و نه گم شده بود. خلاصه من هم مانند بقیه بی‌تفاوت کفش‌هایم را در حیاط جامی گذاشتم. حدود ساعت ۶ بعد از ظهر بود؛ کلاس به اتمام رسید و من و دوستانم به حیاط آنجا رفتیم تا کفش‌هایمان را بپوشیم؛ همه دوستان کفش‌هایشان را پوشیدند، اما کفش‌های من غیب شده بودند، زمین انگار کفش‌های من را بلعیده بود. اوایل خیال کردم که یکی از دوستانم می‌خواهد من را اذیت کند، اما فهمیدم که کار آن‌ها نبود؛ و کسی دیگر کفش‌های من را دزدیده است. خیلی ناراحت شدم اما همان جا آن کس که کفش‌های من را دزدیده بود را حلال کردم؛ حتماً خیلی نیازمند بوده است …

    بند کفشت را ببند. راه طولانی در پیش است. صدای کفش در این سالن کوچک و حقیر خانه پیچید. مادر پرسید: «چه شده است، مرد؟ بازهم که غرغرک زده‌ای؟» پدر در پاسخ تنها آهی کشید. مادر باز هم عصبانیتش را از این همه نگرانی پدر بر روی دامن ساده اما زیایش خالی کرد و مشت را بیشتر فشرد و رو به پدر با ظاهری آرام تکرار کرد: «خداوند روزی رسان است.» پدر باز هم با همان لحن گرفته‌ی صدایش زیر لب تکرار کرد: «دم عید است بچه‌ها لباس می‌خواهند»، و پشت سر هم آهی از ته وجودش کشید که من هم همراه با آن آه از ته وجود سوختم. نگاه نگران پدر همیشه بالای سرم بوده و سرم را نوازش می‌کرد؛ از همان دورانی که یاد گرفته‌ام بند کفش‌های کوچکم را خودم ببندم و پدر برای اینکه بتوانم روی پاهایم بایستم، دستم را عاشقانه در دستانش می‌فشرد. به ساعت دیواری قدیمی خانه نگاه کردم؛ هنوز هم دیر نشده بود؛ هنوز هم می‌شد با همان کفش‌ها، با همان لباس‌ها این روزها را سر کرد. مگر سال جدید و سال قدیم تنها یک ثانیه با یکدیگر تفاوت ندارند؟

    پرنده‌های زیادی به سوی خانه‌هایشان کوچ کرده‌اند و مرا به خیال‌های خود بردند. کم کم بدون صدای دیار کفش‌فروشی رفتم؛ در آنجا جفت کفشی با خطوط زرد و بنفش در ویترین خودنمایی می‌کرد. به درون مغازه رفتم و از فروشنده خواستم که آن‌ها را برایم بیاورد. اما گفت: قبلاً فروخته شده‌اند. با آرامش به آنها چشم دوختم و غمگین شدم. ناگهان صدایی از دور فضا پیچید: «مرامی خواهی که من را بپوشی و در خیابان‌ها جولان دهی؟» و به خود مغرور شدی: «امانمی دانی که من برای کسانی هستم که فقط کفش می‌خواهند.» گفتم: «اما تو بسیار زیبا هستی.» نیز من کفش می‌خواهم. تو هستی که معین می‌کنی که مال چه کسی باشی. گفت: «به جایش چه می‌دهی؟» گفتم: «غرورم را …»

    باران می‌بارد، زمین خیس از آب است، من منتظر پدرم هستم و کودکی را می‌بینم که چند شاخه گل در دست دارد و قیافه‌اش از سرما مچاله شده است. نگاه من به کفش‌هایش می‌افتد؛ خیس‌اند و قسمتی از آن‌ها پاره شده است که آب به درون کفشش نفوذ کند. نگاه دخترک گل‌فروش به سمت چیزی کشیده می‌شود؛ به آن سمت نگاه می‌کنم؛ کودکی را می‌بینم که از مدرسه بازمی‌گشته و همسن من است؛ نگاه دخترک به کفش‌های نو و زیبا کشی می‌کند. با صدایی به خودم می‌آیم؛ پدرم رسید؛ این تفکرات را از سرم دور می‌کنم تا مبادا مانند موش آب‌کشیده نشوم. فقط در پایان روز، ذهنم را درگیر می‌کند: زنگی زیباست اما عادلانه نیست 🙂

    شازده کوچولومانند روزهای قبل کفش جدیدی پوشیده بود. به شازده کوچولو گفتم: آیا می‌خواهی کفشت را در شکم مار (بوآ) نقاشی کنم؟ شازده کوچولو پاسخ داد: «آخر می‌دانی دلم می‌خواهد کفش‌های زیبای ستاره‌ام را در شکم مار (بوآ) ببینم.» لبخند رضایتمندی زدم و گفتم: «پرندگان کوهی این کفش‌ها را از کجاهای سیارات آورده‌اند؟» شازده کوچولو به آسمان پرستاره نگاه کرد و گفت: «از جاهای زیبا.» حال که دقیق‌تر نگاه کردم، کفش سیاه پاشنه مخفی داشت و دوندون‌های طلایی یا مایل به سفید رویش بود؛ انگار آسمان شب را یک نقاش ماهر روی آن نقاشی کرده است. برگه و مداد طرحم را برداشتم و شروع به کشیدن کفش‌های ستاره‌ای در شکم مار (بوآ) کردم. چشم‌های شازده کوچولو بسته شد؛ دست‌های کوچکش را روی کفش‌هایش گذاشت. روباه لبخند زد و گفت: «معلوم است شازده کوچولو به کفش‌هایش اهلی شده است.» خنده‌ای از ته دل کردم و گفتم: «من هم از این کفش‌ها می‌خواهم.» ۱۲۲۹۲;اهلی شدندر کتاب شازده کوچولو به معنای :علاقمند شدن۱۲۲۹۹;