به گزارش انشاگو
موضوع انشا: پروانهای هستید که در تاریکی شب نوری پیدا کردهاید
در تاریکی شب با امیدی درونسوز به دنبال روشنایی میگشتم و گمان میکردم پایان زندگی نزدیک است؛ اما تصمیم گرفتم چند صباحی با پرندهوار نوید زندگی را در تقابل با ظلمت جستوجو کنم. بیآنکه از چراغی نور بیابد، در مسیری دور شعلهای دیدم و با بالهایم به سویش رفتم و اندک زمانی در نور و روشنایی غوطهور شدم. به دور شمع میچرخیدم، و او با شعلهٔ لغزندهاش به تماشای ناز و عشوهٔ بالهای من مینشست؛ ساعتها در گرد شمع گشتم و چون نیرویم به پایان رسید، در برابر آن به زانو افتادم. مرگی خاموش اما همیشگی در انتظارمان است؛ روزی پروانهٔ وجودمان را در تابش شعله خاکستر خواهد کرد. تا زندگی کنیم، لازم است با پروازِ پروانهوار به سوی نور گام برداریم. این نوشته از زینب قیصوری پایه یازدهم است.
موضوع انشا: پروانهای هستید که در تاریکی شب نوری پیدا کردهاید
تنهایی آزارم میداد و در گوشهای نشسته بودم تا طلوعی زیبا ببیند، ولی شب همچنان بیوقفه میماند. از شور و حال بیثمرِ تلاشهای بیحاصل خندۀ بیهدف بودم؛ ناگهان در باز شد و نوری از لای در وارد اتاق شد، چه نور دلنشینی بود! به طرف نور رفتم و دیدم مردی شمعی روشن کرده است. شعله به سرعت فضای اتاق را روشن کرد و من با شوق به دور او چرخیدم. او با مهربانی گفت: چه میکنی پروانهٔ زیبا؟ گفتم: خیلی خوشحالم که تو این شب را روشن کردی و آرامش را به شبم بازگرداندی؛ دوست دارم تا سپیدهدم دورت بچرخم. با حرارت بیشتری به دور شمع چرخیدم، اما ترس از سوختن بالهایم همواره همراه بود. او گفت: اشکالی ندارد؛ مراقب باش. شمع تا سپیدهصبح میخواند و من تا صبح دور او میچرخیدم. با آمدن خورشید، شمع خاموش شد و من در خوابی عمیق آرام گرفتم.
موضوع انشا: پروانهای هستید که در تاریکی شب نوری پیدا کردهاید
به نام یگانهٔ خالق هستی، دیگر طلوع آفتاب در آسمان نبود و مهتاب در دامان شب میگسترد. بالهای ظریفم توانِ پرواز را از دست داده بودند؛ با دشواری به تختهسنگی که نزدیک بود رسیدم و بالهایم را پهن کردم تا کمی از خستگیشان کاسته شود. ناگهان نوری عجیبی چشمم را نوازش کرد؛ گویی ستارهای از آسمان به زمین افتاده و میدرخشید. من با شتاب به سوی چشمهٔ نور حرکت کردم؛ ماه رخ نقرهای پشت ابرهای تیره پنهان بود و جنگل در تاریکی مطلق فرو رفته بود. نور شعلهٔ شمع، قلبم را روشن کرد و امید به زندگی در وجودم درخشید و آرامش آرامش را به جانم نوازش کرد. چه روزهایی که کرم ابریشمی کوچکم بودم و اکنون پروانهای بالغ؛ اما هرگز چنین حس لطیفی را تجربه نکرده بودم. ناگهان باد به صورتم سیلی زد و مرا به خود آورد؛ باد شعلهٔ شمع را به لرزه درآورد و احتمال خاموشی آن وحشتناک بود. بالهایم را مانند دیوارِ نفوذناپذیر اطراف شعله گرفتم تا در برابر باد از آن محافظت کنم؛ آنقدر به حفاظت از نور مشغول شدم که بالهایم آتش گرفت و سوختم. چند لحظه آرامش کنار شمع بهترین حس زندگیام بود و تا پایان زندگیام برای حفظ این نور تلاش کردم و جانم را فدا کردم.
موضوع انشا: پروانهای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کردهاید
هوا بسیار سرد و تاریکی سراسری حاکم بود؛ از دستِ خفاشهای زشت فرار کرده و پرهایم زخمی و دردناک بود. در کانالی تاریک مخفی شدم و ساعتها در حالت بینور و بیبرگشت در حرکت بودم. ناگاه در دوردست روشنایی دیدم؛ شمعی در این مکان سرد روشن شده بود. ظرفی که شمع در آن بود با سختی به روبهرو بردم و به جلو حرکت کردم. چند دقیقه بعد نور بزرگتری پیش رویم نمایان شد؛ رودخانهای پر از آب و درختانی پر از میوه از میان نور بیرون زدند. از دیدن این صحنهٔ روشن شوقِ درونم دوباره زنده شد و با انرژی بیشتری به سمت نور رفتم تا از این روشنایی بهرهمند شوم و آرامشی نو بیابم.
موضوع انشا: پروانهای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کردهاید
در نومیدیِ بسیار امیدی پنهان بود. در یکی از روزها که هوا ابری و طوفانی بود، روی شاخهای از درخت نشسته بودم و به آینده مینگریستم. ناگاه باد شدیدی وزید و مرا به این سو و آن سوپراند، مه فراگیر بود و دیدن دشوار. وقتی به هوش آمدم، نوری از دوردست را دیدم که به سمتش رفتم. به نزدیکی کلبهای کوچک رسیدم که خانوادۀ فقیر با نور شمع زندگی میکردند و از دور به آنها نگاه میزدم. Their زندگی را با نور شمع روشن میکردند و من نیز به دور شمع چرخیدم و در گوشهای آرام به خواب رفتم.
